عيد شما مبارک

سلام.نمی دونم چه جوری اينقدر زود گذشت.انگار همين ديروز بود که شروع کردم به وبلاگ نويسی.ولی وقتی فکر می کنم که ۹ ماه از اين مسئله می گذره يه حسی بهم دست ميده.حس ميکنم ديگه مثل شما شدم.نمی دونم شما هم اين فکر رو در مورد من می کنين يا نه.
يکسال ديگه هم گذشت.اگه ۱۵ ساله بودی ۱۶ ساله شدی.خيلی جالبه نه.
خلاصه يکسال ديگه از عمرمون هم گذشت.
نميدونم تونستم جذبتون کنم که حرفای دلمو بخونين يا نه.ولی چيزی که هست اينه که حداقل يه بار حرفام رو خوندين.همتون ديگه کم و بيش منو شناختين.اگه سال پيش بهتون ميگفتن بهرام کيه.می گفتين چميدونم بابا.
ولی امسال وقتی می گن بهرام با خط سفيدش به روز شد يه نظر کوچولو هم بهش ميدين./.همين واسم يه دنيا ارزش داره.
مرسی.اميدوارم سال خوبی داشته باشين.عيدی زياد بگيرين.بيشتر از سالهای پيش.اگه مسافرت ميرين بهتون خوش بگذره.اگه نميرين بازم بهتون خوش بگذره.برای همتون آرزوی موفقيت می کنم.
تا سال بعد خداحافظ.

  
نویسنده : بهرام نورایی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


خنده... :))

سلام.خيلی خوب خيلی خوب.باشه.چرا دعوا ميکنی؟اااااا.چرا داد می زنی؟
خب ببخشيد ديگه.آخه نتم تموم شده بود.نمی تونستم بيام.واقعا ببخشيد.

امروز همه چی بهم ريخته ست.هيچ کس به اون چيزی که من ميگم واکنش نشون نميده.
برای کسی مهم نيست که چقدر گريه کنم و فرياد بزنم.
به نظرم مياد که دنيا بهم نظر نميندازه.
هيچ کس از من توجه و مراقبت نميکنه.
اينه که مايوس می شم اما هيچکس در اين بين با يه خنده شيرين مواجه نميشه.
لبخندی که ميشناسمش و مراقبمه.
خنده ای با عشق.
در اين صورته که تو و من اون رو به عنوان يه دوست ميشناسيم.

خوش باحال خودم.چون هميشه ميخندم.
خنده چيز خوبيه نه؟ولی امروز روز گريه م بود.
از ديروز ساعت ۳ بعد از ظهر که رسيدم خونه تا امروز صبح ساعت ۷ و ۹ دقيقه داشتم مخ مامانم رو ميزنم که مدرسه خبری نيست و الافيه و ... .
ولی راضی نشد و من ساعت ۷ و ۱۱ دقيقه به زور رفتم مدرسه.
و همونی هم شد که فکر می کردم.همش الافی.بيکاري.
تازه به جز اينها اتفاقات زير هم برام افتاد:
۱)گرقتن هشتمين منفی از دست معلم ورزش به دليل پررو بازی.
۲)گرفتن نمره -۹- از معلم ورزش به دليل اينکه وقتی گفت ديگه توپ ها رو جمع کنين و يه شوت ديگه زدم.البته توی بسکتبال.
۳)کم شدن ۳ نمره انضباط از بنده به دليل پيچوندن کلاس هندسه بدون اجازه معلم.
۴)منظور شدن نمره -۰- به عنوان مستمر ترم دوم هندسه به دليل بالا.
۵)پيچ خوردن پای راست به دليل لژ بلند کفش.
۶)و ...

خلاصه به زور مدرسه رفتن هم اين درد سر ها رو هم داره.
ولی با اين همه تلفات باز هم ميخندم.
باور کنين که الآن که پشت سيستم نشستم دارم ميخندم.
بابام داره بهم ميگه ديوونه شدی بچه؟

خوش باشيد.مثل من بخنديد.اينقدر حال ميده.

  
نویسنده : بهرام نورایی ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :


اکبر جوجه

سلام.حال شما چه طوره؟
امروز يه خاطره می خوام براتون بگم از اين چند روز تعطيلی که داشتيم.واسه ۲۲ بهمن.
البته خاطره که نمی شه گفت ولی واسه من يکی که توجه م به همه چی خيلی کمه جالب بود.
توی جاده شمال که من توی اين ۱۶ سال زندگی ۱۶۰۰۰ بار رفتم شمال مثل شما.هر جا رو نگاه می کنی نوشته رستوران اکبر جوجه يا اصغر جوجه.ديگه من حالم از اين اسم به هم خورده.البته جسارت نشه به کسانی که اسمشون اصغر يا اکبره.
هر جا که بابام وا ميستاد دور وبرمون حداقل دو يا سه تا رستوران اکبر جوجه يا اصغر جوجه بود.هر کی اسمش الف داشت رستورانش اکبر جوجه بود.
جالب اين بود که ما ناهار رو تو يکی از همين اکبر جوجه ها خورديم و وقتی منو رو اورد و گفتيم يه پرس جوجه بيار٬اصلا جوجه کباب نداشت.و اين واقعا از عجايب خلقت بود.
اگه اين ور خيابونيه اکبر جوجه بود اونوريش اضغر جوجه بود.خلاصه مثل اينکه حال شما هم داره بد ميشه.پس اين موضوع رو بيخيال.
راستی.قابل توجه رپ باز های عزيز داخل تهران و حومه.سايت اکبر جوجه٬نه ببخشيد.سايت هيچکس رو برين سر بزنين.يه پسره با استعداد ايرانی ايجادش کرده و رپ ميخونه.من که خوشم اومد.شما رو نميدونم.
در ضمن روز ولنتاين رو هم تبريک ميگم.(ميدونم الان ميگين که:"ميذاشتی سال ديگه ميگفتی."ولی ببخشيد دير شد.)
همچنين برای eminem بازها هم مژده دارم.وبلاگی رو ايجاد کردم.برين سر بزنين.eminemlover
خب.موفق باشيد.موفق تر از هميشه.

  
نویسنده : بهرام نورایی ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ،۱۳۸٢
تگ ها :