خداحافظ پرشين بلاگ

سلام خدمت عزيزانی که اين وبلاگ رو می بينن.
به خاطر افزايش سرعت لود و تنظيم بهتر نوشته های خط سفيد اين وبلاگ به آدرس زير انتقال يافت:

برای رفتن به خط سفيد جديد اينجا را کليک کنيد!!!همين الآن....

  
نویسنده : بهرام نورایی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤
تگ ها :


اهانت به پيامبر عظيم الشان اسلام

سلام...
راستش ميخواستم خيلی زودتر مطلبی درباره اهانت به پيامبر اسلام (ص) بنويسم..ولی منتظر بودم عکسهای توهين آميزی که کشيده شده  به دستم برسه.
ديگه واقعاْ نميدونم چی بگم..فقط ما وبلاگ نويسها بايد اين حرکت رو محکوم کنيم...در زير اين عسکها رو براتون گذاشتم تا به عمق فاجعه پی ببريد...

فقط ازتون ميخوام بقيه رو هم مطلع کنين و لعنت می فرستيم بر کسانی که مقدسات ما رو به بازيچه گرفتن...

  
نویسنده : بهرام نورایی ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :


اعتقاد

اين داستان را حتما بخوانيد!!!

نقل است که:

يک کوهنورد برای فتح قله ای عزم کرده بود.در ميانه های کوه به بالا نگاه کرد و به ياد عظمت خدا افتاد.بالا رفت و بالا رفت تا هنگاميکه هوا تاريک شد.می خواست جايی بشينه و استراحتی بکنه که يه هو پاش ليز خورد و افتاد پايين.با طنابی که بهش وصل بود داشت می افتاد پايين و از زندگی دوباره نا اميد شده بود که يه هو طناب سفت شد و اون معلق موند رو هوا.با صدای بلند فرياد زد : خدايا کمکم کن.
يک دفعه صدايی گفت: به اين اعتقاد داری که من ميتونم کمکت کنم؟
کوهنورد گفت: آره.اعتقاد دارم.
اون صدا گفت: پس طنابتو ببر.
کوهنورد تعجب کرد.و با خودش گفت اگه اين کارو بکنم حتما ميميرم.و اينکارو نکرد.
فردای اون روز خبرگزاری ها گفتند: اون کوهنورد آويزون از يک طناب٬یخ زده در حاليکه فقط ۱ متر با سطح زمين فاصله داشته!!فقط ۱ متر...

با تشکر از حجت الله فرهوش که اين داستان رو برام گفت...

  
نویسنده : بهرام نورایی ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :


فروتنی!

ضمن تسليت...
يه سری واژه ها هست که اينروزا کاملاْ يه نوع شعار محسوب ميشه.مثل عشق٬صداقت و فروتنی!
شايد قبلاْ اين واژه ها وجود داشت ولی امروز...

کلا خوشم نمی آد از فروتني٬به نظر من آدم چيزی رو که هست بايد بگه.
از يه نفر که خيلی فروتنی به خرج ميداد(!!)پرسيدم دليل اين کارت چيه.
ميگفت از شهرت بدم مياد!!!
پس فروتنی تبديل شد به دروغ!
کلاْ انسان شهرت و دوست داره.پس کسی نيست که بگه از شهرت خوشش نمی آد.
يک بار تو زنگيم از يک حرفه يه آخوندی خيلی خوشم اومد: ميگفت کسی که خيلی فروتنی ميکنه٬دنبال شهرته.واقعاْ هم همينطوره.
من هميشه همه جا سعی کردم هر چی که هستم بگم.واسه همين هم تو فاميل خيلی ها از من بدشون مياد.ميگن بچه پررو اميا بعضيا ميگن خيلی خودخواه و مغرورم.
واسه همينه که تو کل دوران دبيرستان فقط ۴ تا رفيق داشتم!!!
البته داخل پرانتز بگم که دوست با رفيق فرق ميکنه!!!
می پرسی چه فرقی؟!
ايشالله در يادداشت های بعدی ...

  
نویسنده : بهرام نورایی ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :


برف

چقدر قشنگه.مثل اينکه آسمون خيلی دلش پره.نميدونم چرا تو برف و بارون آدم يه احساس ديگه ای بهش دست ميده.هميشه من دو فصل پايانی سال روخيلی دوست دارم.اينکه تو خيابونای تهران قدم زنون بری و از خيس شدن ابايی نداشته باشی.چقدر قشنگه.
افسوس که نمی تونم بگم به انداه برف پاکم.ولی می تونم بگم که اميدوارم روزی بتونم باشم...همچنين شما...

  
نویسنده : بهرام نورایی ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٤
تگ ها :


مرگ

ديروز صبح بود که اومدم برم داخل مدرسه که يه هو يه اعلاميه ای نظرم و جلب کرد.
انالله و انا اليه راجعون...به صورتش نگاه کردم.باور نکردنی نبود.يعنی خودش بود؟!!
باورم نميشد.
يه پسری بود تو مدرسه که هميشه با ما بسکتبال بازی می کرد.سال دوم بود.من زياد باهاش صميمی نبودم ولی دورادور ميشناختمش.دوستاش بهش ميگفتن عمو فرهاد..شايد چون خيلی مهربون بود.چشای درشتی داشت.از من يه کن توپول تر بود و قدش هم کوتاه تر از من بود.
قضيه رو پرسيدم.مثل اينکه توی يه تصادف از دست رفته بود.به نظر آدم خوبی ميومد.ولی مرگ خوبی نداشت.واقعا حيف شد.يکی هست که اينجوری ميميره.يکی هم هست که شب ميخوابه و صبح ديگه بيدار نميشه.حکمت قشنگيه.کلاْ مرگ خيلی قشنگه.مخصوصا اگه از اونورت خبر داشته باشي!!
همون لحظه يه فاتحه نثارش کردم و  آرزو کردم:

خدايا!زود يا دير مردنم مهم نيست.فقط ازت ميخوام خوب بميرم.همين...

  
نویسنده : بهرام نورایی ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ،۱۳۸٤
تگ ها :


فال

نميدونم چقدر به فال اعتقاد داري...منم زياد اعتقادی ندارم....ولی بعضی مواقع روم تاثير ميذاره..
چند شب پيش رفته بوديم فرحزاد جاتون خالی پک آخر و که از قليون گرفتم يه پسرکی اومد گفت:آقا يه فال بخر.منم گفتم چند؟گفت:۱۰۰تومن.يه پونصدی بهش دادمو گفتم حلالت.خوشحال شد و رفت.
فالو باز کردم..نوشته بود:

خرم آنروز کزين منزل ويران بروم                                                       راحت جان طلبموز پی جانان بروم
گرچه دانم که بجايی نبرد راه غريب                                                 من ببوی خوش آن زلف پريشان بروم
چون صبا با دل بيمار و تن بی طاقت                                                به هواداری آن سرو خرامان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت                                                 رخت بربندم و تا ملک سليمان بروم
       نازکان را چو غم حال گرفتاران نيست                    ساربانا مددی تا خوش و آسان بروم

  
نویسنده : بهرام نورایی ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :


عجب زمونه ای شده!

عجب زمونه ی بدی شده.
مردم به خلاف بودنشون افتخار می کنن.
مثل اينکه هر کی بيشتر گناهای خفن بکنه بيشتر مورد احترامه!!
تو مدرسه هر کی بيشتر از کلاس اخراج شه پيش بچه ها باحالتر و محترم تره.
اگه يکی يه ذره درس بخونه همه بهش ميگن بچه سوسول...چرا؟چون به جای اينکه وقتشو تو قهوه خونه ها يا با رفقاش بگذرونه و يا اينکه تو خيابونا الافی کنه٬ميشينه تو خونش و دو کلمه حرف تازه ياد ميگيره.
عجب زمونه بدی شده...ميگن قديما ملت بچه زياد ميزاييدن تا بره سر مزرعه جای بابا و ننه ش کار کنه و خرج يه زندگی رو بده...اما اين روزا بچه زياد ميارن که نسلشون منقرض نشه.
ای بابا....خيلی واسم زور داره که تو مدرسه وقتی ازم می پرسن: بهرام ديفرانسيل خوندی يا نه؟ بگم:نه جون تو ديشب از دود قليون داشتم خفه ميشدم...در صورتيکه ديشب اينقدر خوندم که بتونم يه نمره بالای ۱۰ بيارم.
بعدشم بچه ها لبخند بزنن و بگن ايول داش بهرام....هنوز مرامتو حفظ کرديا!!!
ديگه واسم فرقی نداره...بذا مردم هر *س شرری می خوان دربارم بگن...من خودم از همه آدمای روی زمين برای خودم مهم ترم!!مگه نه؟؟

  
نویسنده : بهرام نورایی ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :


 

يادمه سال دوم دبيرستان يه دوست دختر داشتم همش بهم ميگفت: بهرام کاش تو دنيا هيچ مشکلی وجود نداشت..همه با هم خوب بودن... و خلاصه از اين جور حرفا!
اون موقع خيلی بچه بودم....(از الآن بيشتر!!) و منم حرفی نداشتم بزنم.
ولی بعداْ به يه نتيجه  ای رسيدم که شايد شما هم بدونين بد نباشه.
من فکر می کنم هميشه هر واژه ای توی زبون انسانها با مخالف خودش معنی ميشه..
مثلاْ اگه همه آدما با هم دوست باشن اونوقت کی می فهمه دشمنی و بدی يعنی چی...اصلا همه فکر ميکنن که دوستی کردن با بقيه يه چيز طبيعيه و چيزی غير از اين وجود نداره...
نمی دونم چرا واسم سخته منظورم و بگم...!!
خلاصه تو اين دنيا هر چی زياد بشه ارزون ميشه...اگه فقط خوبی باشه و صلح و صفا اونوقت کسی ارزششون رو نميدونه..
فکر کنين رو حرفام...به خدا ضرر نمی کنين!!! 

  
نویسنده : بهرام نورایی ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :


سفيد باشيم٬سفيد بمانيم!

يادمه يه معلم داشتم سال دوم دبستان به اسم خانم رضايی...
خيلی دوسش داشتم...اينقدر کوتاه بود که اون موقع با من هم قد بود...نميدونم الان زنده ست يا مرده.
اگه زنده ست که خدا خيرش بده..اگه مرده که خدا بيامرزتش...ولی يه حرفش و هيچ وقت فراموش نمی کنم:
هميشه بهم ميگفت:
بهرام جان...

يه نقطه سياه روی يه پارچه سفيد خيلی تو چشه.

اون موقع نمی فهميدم چی ميگه..هی به لباسم نگاه می کردم که شايد کثيف شده باشه.
ولی بعداْ فهميدم که منظورش چی بود.
اميد وارم شما هم فهميده باشين.می دونين که من عادت ندارم منظورم و توضيح بدم...پس خواهشاْخودتون بگيرين قضيه رو!!!

  
نویسنده : بهرام نورایی ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :